|
منوی اصلی

بازگشت
به صفحه اصلی

رژیم و سلامت

رژیم
سلامتی با سالادها

رژیم های لاغری

خواص
دارویی میوه ها و سبزیها

پزشکی

همسران

دوران عقد

همسر خود
را موش کنید

مات کردن
خانواده همسر

سوالات زوجهای
جوان

هدیه به
زوجهای جوان

پندهای ازدواج

از همه جا،از همه طرف

سینما

خبرهای ویژه

حوادث جالب

سرگرمی

روز sms

فال وطالع بینی

خبرهای جالب

لطیفه

داستان هفته

سخن بزرگان

طنز

پند روز

بازیگر هفته

ورزشکار
هفته

بلوغ و نوجوانی

بلوغ و جوش
صورت

گالری عکس

عکس روز

طبیعت

خنده دار

حیوانات

گوناگون

خانه و خانه داری

خانه داری برای
نوعروسان

رازهای موفقیت

تغییر کنید تا
بهترین شوید

رویارویی با
بحران

خوشبخت
باشید

کلیدهای
موفقیت

روزشمار آرامش

زنان

درمان نازایی

سلامتی دوران
بارداری

مردان

مردان

آرایش و زیبایی

زیبایی در زنان

قد بلند شوید

یوگای صورت

گیاهان
آرایشی

خودشناسی

شخصیت شناسی با
اعداد

تست
روانشناسی

رازو نیاز

دعاهای
مشکل گشا

عجائب امام
زمان

کودکان

تغذیه و
رژیم غذایی کودکان

فرزند باهوش
بخواهید

آشپزی
کودکان

موبایل و کامپیوتر

برنامه های
موبایل

دانلود نرم افزار

تالار موبایل

آگهی رایگان

آگهی رایگان شما

نیازمندیها : اتومبیل

نیازمندیها : املاک

نیازمندیها : خدمات

نیازمندیها : آموزش

نیازمندیها : لوازم

نیازمندیها : کامپیوتر

نیازمندیها : ارتباطات

نیازمندیها : بازار کار

نیازمندیها : صنعت

نیازمندیها : شخصی |
|
طمع پول، قاتل خون آشام را ... [ September 23, 2005 ]
ایران :ترجمه: هليا خرم
مرد جوانى كه به خون آشام معروف شد متهم به قتل ۶ نفر بود كه پس از كشتن اجساد آن ها را در وان حمام با اسيد مى سوزاند، هيچ كس واقعاً نمى داند كه آيا او خون قربانيان خود را مى مكيد يا فقط براى اثبات جنون و ديوانگى خود به اين موضوع اعتراف كرد. اما انگيزه اصلى او تنها به دست آوردن پول و جواهرات بود و سعى مى كرد تا با پول و به قيمت گرفتن جان ديگران، شيك و مجلل زندگى كند.
آغاز كابوس هاى شبانه
«جان جورج هى» در ۲۴ جولاى سال ۱۹۰۹ در محله «ويك فيلد» در «يورك شاير» متولد شد. او تنها فرزند يك زوج پاك دين و مقدس به نام جان و اميلى بود. دوران كودكى خوبى نداشت والدين او بسيار سختگير بودند به شكلى كه اجازه هيچ گونه افراطى را حتى در زمينه ورزش يا سرگرمى هاى ديگر به او نمى دادند.
جنايت شروع شد
او تمام حرص خود را سر موتورها و ماشين ها خالى مى كرد و خيلى زود از آن فضاى كثيف و روغنى خسته شد در يك شركت بيمه و تبليغات شغلى پيدا كرد و كمى زندگى مرفه را تجربه كرد و خيلى زود توانست يك ماشين آلفاى جديد بخرد اما در سن ۲۱ سالگى به اتهام دزدى از صندوق شركت اخراج شد. در سال ۱۹۳۴ با دختر ۲۱ ساله اى به نام «بتى همر» ازدواج كرد كه بلافاصله بعد از ازدواج به اتهام همان دزدى و كلاهبردارى دستگير و به زندان رفت و زمانى كه او در زندان بود همسرش دخترى به دنيا آورد كه بلافاصله به پرورشگاه داد و جان را نيز رها كرد و رفت.
جان بعداً گفت: وقتى در زندان بودم متوجه شدم كه به جز كلاهبردارى، راه هاى زيادى وجود دارد كه مجبور نباشى به خاطر پول از صبح تا شب در اداره كار كنى و ديگر از خودم سؤال نكردم كه آيا انجام دادن آنها درست يا نادرست است و تصميم گرفتم از راه هاى ساده تر مرفه تر زندگى كنم. وقتى از زندان آزاد شد تصميم گرفت سالم زندگى كند اما يك شغل عادى پاسخگوى نيازها و زندگى لوكس و مرفه مورد دلخواه او نبود. او در يك تجارت كوچك با كسى شريك شده بود كه پس از چند ماه شريكش نيز در يك تصادف با موتور جانش را از دست داد. با مردن شريكش كار از بين رفت. جان به لندن رفت و به عنوان راننده شخصى به نام «مك مك سان» شروع به كار كرد.خيلى زود با مك دوست شد. آنها با هم خيلى رفيق شدند، اما باز هم حقوق رانندگى طمع او را فرونمى نشاند و خود را به عنوان يك وكيل معرفى مى كرد و اقدام به كلاهبردارى كرد. اين وكيل قلابى خيلى زود دستگير شد. به ۴ سال زندان محكوم شد. يك روز وقتى در زندان بود در روزنامه مقاله اى راجع به اسيد و عملكرد آن خواند و سريع اثر آن را برروى يك موش امتحان كرد و متوجه شد كه در كمتر از ۳۰ دقيقه تمام لاشه موش توسط اسيد متلاشى مى شود. تشويق شد فكر كرد كه راه تازه اى براى قتل پيدا كرده است.
در سال ۱۹۴۴ از زندان آزاد شد در يك شركت مهندسى به عنوان حسابدار استخدام شد. در آنجا با «باربارا استفان» آشنا شد. باربارا فكر كرد مى تواند او را به دام اندازد و با او ازدواج كند غافل از اينكه هنوز قانوناً متأهل بود و از زنش جدا نشده بود. اما در اين زمان «هى» به قتل فكر مى كرد يك شب در يك رستوران به طور اتفاقى «مك» را ملاقات كرد. مك از ديدن او اظهار خوشحالى كرد و او را به خانه برد و با پدر و مادرش «دونالد» و «امى» آشنا كرد. جان از صحبت هاى آنها متوجه شد كه مشغول سرمايه گذارى هنگفتى در يك شركت هستند همانجا بود كه دوباره لغزيد و وسوسه شد. در ۶ سپتامبر سال ۱۹۴۴ مك از ديدن جهان محروم شد. جان بعداً در دادگاه مدعى شد كه مك با پايه ميز به سر او كوبيده و او مجبور به دفاع از خودش شده است. اما حقيقت اين بود كه او مك را به يك انبارى اجاره اى برده بود و به قتل رسانده بود. او مرتكب اولين قتل شد سپس در وان حمام آن انبارى با يك گالن اسيد جسد او را سوزانده بود. اما متلاشى شدن جسد مك ساعت ها طول كشيده و جان از ترس خفگى در اثر دود ناشى از سوختگى مجبور شد چند مرتبه انبارى را ترك و از آن جا خارج شود.
اما در تابستان سال ۱۹۴۵ پدر مك كم كم نسبت به غيبت پسرش مشكوك شد زيرا جنگ در اروپا پايان يافت و «دونالد» از اين كه پسرش به لندن بازنگشت متعجب شد. جان احساس خطر كرد و فكر كرد كه بايد از شر آن دو خلاص و در مورد اموال آن ها تصميمى بگيرد. بنابراين آنها را نيز بدان انبارى كشيد و همانند پسرشان به قتل رسانيد و با جعل امضاى پدر مك تمامى اموال آنها را به فروش رساند و به همه گفت آنها به آمريكا مهاجرت كرده اند. سپس «به كنسينگ تن» رفت و در يك هتل مجلل اتاقى گرفت و تصميم گرفت تا ۴ سال آينده در آن جا بماند. وى از فروش اموال ۷/۷۲۰پوند به دست آورد. اما تنها دو سال با آن پول دوام آورد و تابستان ۱۹۴۷ به فكر يك قربانى ديگر افتاد زيرا احتياج به پول داشت.
در روزنامه آگهى فروش يك خانه را ديد، به ملاقات فروشنده آن رفت و با دكتر «اركى باند هندرسون» ۵۲ ساله و همسرش رز ۴۱ ساله ملاقات كرد. يواش يواش خودش را به آن ها نزديك كرد و وقتى با آنها طرح دوستى ريخت و به فكر اجراى نقشه خود افتاد. يك روز كه مى دانست دكتر بيرون از خانه است، در يك جاى خلوت او را به دام انداخت و با شليك يك گلوله به پشت سرش او را به قتل رسانيد، در همين زمان بود كه محل ارتكاب قتل هاى خود را از آن انبارى به محل ديگرى منتقل كرد و يك مغازه اجاره كرد، به همسر دكتر گفت: «كه دكتر بيمار است و در مغازه او است بنابر اين رز را نيز به محض ورود به مغازه به قتل رسانيد و اجساد آن دو را در وان حمام سوزاند سپس با جعل دستخط و امضاى آنها نامه اى را تنظيم كرد كه طى آن اختيار تمام اموال به او سپرده شده است حتى ماشين و سگ آنها و با فروش همه اموال به جز سگ مبلغ ۸۰۰۰ پوند به دست آورد. با اين پول تمام قرض ها و صورتحساب هتل را پرداخت و به برادر خانم هندرسون «آرنولد برلين» نامه اى نوشت كه در اين ۱۵صفحه نامه توضيح داده بود كه رز و شوهرش به دليل يك عمل كورتاژ غيرقانونى توسط دكتر مجبور به فرار شده اند و به جنوب آفريقا رفته اند.
تمامى اين شواهد براى دستگيرى و مبرم شدن جرم وى كافى بود. وى در دادگاه به جرم هاى خود اعتراف كرد و گفت: كه علاوه بر اين ۶ نفر سه نفر ديگر را نيز كه يك دختر و مرد جوان و يك خانم پير بوده اند به قتل رسانيده است معلوم نيست كه سه قربانى ديگر واقعى بودند يا فقط جان اين حرف ها را براى گمراه كردن هيأت ژورى و دادگاه زد، وكيل وى در دادگاه سعى كرد با مجنون جلوه دادن وى او را تبرئه كند، البته قاضى نيز دستور داد تا مدتى در زندان بماند و تحت نظر روانپزشك باشد. اما پس از چند ماه حبس بودن در زندان «ونرزوژت» چند روانپزشك به ديدن او رفتند و با معاينه وى اظهار داشتند كه او وانمود به ديوانگى مى كند بنابراين دادگاه او را گناهكار تشخيص داد و هيأت ژورى او را به مرگ محكوم كرد. او حتى با نوشيدن ادرار خود در زندان سعى داشت مجنون بودن خود را به اثبات برساند.
در ۶ آگوست سال ۱۹۴۹ حكم اعدام در مورد او اجرا شد و به دار آويخته شد. بنابراين پرونده خون آشام طمعكار نيز بسته شد.
|
|